تبليغاتX
دل گویه های من
  مرد آروم صداي زنگ رو قطع كرد كه بيدار نشه . ساعت 7 بود . بلند شد . صورتشو شست . لباس هاشو پوشيد . ساعت 7.15 بود . حوصله نداشت . دوباره خوابيد .

باز صداي زنگ اومد . قطع نمي شد . زن بلند شد . ساعت 8 بود . مرد بيدار شد . زن صورتشو شست . لباس هاشو پوشيد . رفت بيرون . ساعت 8.30 بود .

مرد صداي زنگ ساعت رو قطع كرد . خوابيد . . .

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 15:2 توسط احسان |

مرد چراغ راهنماي سمت چپ رو زد اما ، سمت راست پيچيد. زن گفت : اشتباه كردي،بايد سمت چپ مي رفتي . مرد ماشينو نگه داشت و گفت : اين خيابون يك طرفه ست،ديگه نميشه برگشت.  زن گفت : حالا چي كار كنيم؟!  مرد گفت : اگه بخوايم اين مسيرو دور بزنيم خيلي طول مي كشه، پياده شو و اين يك تيكه رو پياده برو!  زن گفت : خوب ماشينو همين جاها پارك كن ، با هم بريم .  مرد گفت : اما جاي پارك پيدا نمي شه ، پياده برو!
زن پياده شد . پشت سرشو نگاه كرد تا ببينه مرد پياده مي شه يا نه!؟

مرد رفت . . .

+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 22:6 توسط احسان |

فرودگاه مثل همیشه شلوغ بود .
.
.
از اینکه هر روز صبح بلند می شد و یک روز دیگه خدا ،فرصت زندگی کردن رو بهش داده بود خوشحال بود .  از اینکه آدمارو  دوست داشت و هر روز صبح  بهشون سلام می کرد احساس  خوبی داشت . به این فکر می کرد  که . . . 
.
.
مسئول بازرسی فرودگاه گفت : شما ممنوع الخروج هستید . . .
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 19:1 توسط احسان |

به نظرش وضعیت عادی شده بود و همه چیز مثل گذشته بود . به این فکر می کرد که هیچ چیزی رو از دست نداده . راضی به نظر می رسید . تقویم رو برداشت . اما ,
یک سال و چهار ماه و هشت روز گذشته بود . . .
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 1:8 توسط احسان |

ماشین ایستاد . مرد درجه برف پاکن رو زیاد کرد . زن گفت : قبل از این که پیاده بشم , دوست دارم آخرین جمله ای که می خواستی بگی رو بشنوم .
مرد گفت : همیشه دو نقطه عطف تو زندگیم بوده : اولیش , ملاقات با تو برای اولین بار .
زن در حالی که می خواست خوشحالیشو پنهان کنه گفت : و دومیش ؟!
مرد گفت : دومیش , ترک کردن تو برای همیشه . . .
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 14:21 توسط احسان |

خوش آمدید , قهوه , چای , نسکافه ؟!
زن گفت : قهوه .    مرد گفت : من چای می خورم لطفا . کجا بودیم ؟!
زن گفت : اونجایی که می خواستی خودتو پرت کنی پایین !
مرد گفت : آهان , اما پرت نکردم !
زن گفت : کاش منم گفته بودم چای !
مرد گفت : آقا , به جای قهوه , چای لطفا , یعنی دو تا چای فقط !
زن گفت : چرا ؟!    مرد گفت : چی چرا ؟!
زن گفت : چرا خودتو پرت نکردی ؟!
مرد گفت : یعنی تو دوست داشتی من خودمو پرت می کردم پایین !؟
زن گفت : اره خب ! هیجان داشت !!
مرد در حالی که بلند می شد گفت : اقا , فقط
یک دونه چای لطفا . . .
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 0:39 توسط احسان |

مرد در حالی که یک جعبه شیرینی تو دستش بود , درو باز کرد . زن یک گوشه ای نشسته بود . بدون اینکه به هم سلام کنند , مرد شیرینی رو گذاشت جلوی زن !
زن گفت : شیرینی برای چیه!؟
مرد جواب داد : برای سالگرد ازدواجمون !
زن گفت : مگه امروز چندمه ؟!
مرد جواب داد : پنج ام !
زن با تعجب گفت : اما سالگرد ازدواجمون که شش امه !
مرد در حالی که داشت در جعبه شیرینی رو باز می کرد , گفت : آخه شش ام قراره دادگاهمونه . . .
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 0:13 توسط احسان |

همیشه وقتی خودشو تو آینه نگاه می کرد , آینه , یک چیزی رو همیشه خوب نشون میداد و اونم بغضش بود! برای همین , آینه رو ایندفعه برعکس کرد !
چند روز گذشت . . .
دوست داشت بازم خودشو تو آینه نگاه کنه . طاقت نیاورد . بالاخره آینه رو درست کرد . ایندفعه آینه داشت گریه شو نشون می داد . . .
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 0:16 توسط احسان |

زن پشت فرمون نشسته بود . سرعتش زیاد نبود . مرد اروم فقط خیره به جاده نگاه میکرد .
زن گفت : گذشته ادما برات مهمه؟!  مرد جواب نداد!
زن گفت : به نظرت اینده من و تو , همونی هست که دوست داریم؟!  مرد جواب نداد!
زن ساکت شد.
.
.
مرد حواسش به پروانه هایی بود که با سرعت به ماشین می خوردن و می مردن . . .
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 1:41 توسط احسان |

زن با خودش تصمیم گرفته بود که دیگه جواب سلام اونو نده! اما هر دفعه که اون از کنارش رد می شد و سلام می کرد , زن ناخوداگاه جواب سلام اونو می داد .   یک روز با خودش قسم خورد که دیگه جوابشو نده!  اون روز گذشت . اونو ندید . روز دیگه هم گذشت و باز هم اونو ندید.
یک سال گذشت . . 
حالا دیگه زن چقدر دلش می خواست که اونو ببینه و با صدای بلند به اون بگه : سلام . . .
+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 1:7 توسط احسان |

چقدر از اخرین باری که اونو دیده بود , پیرتر شده بود . پنج سالی بود که اونو ندیده بود . چهرهش 30سال پیرتر از سن شو نشون می داد . از اون پرسید : چند سالته؟!
گفت : 30 سال . . .
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 0:48 توسط احسان |

گفت : تا سه بشمار , بعد چشمهاتو باز کن !  تا سه شمردم . چشمهامو باز نکردم .
می دونستم اون رفته . . .
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 1:18 توسط احسان |

مرد : دیگه نمی خوام ببینمت!
زن : منم همین طور!
مرد : پس چرا معطلی؟ از اینجا برو!
زن : می رم , ازت متنفرم!
مرد : دوست دارم دیگه بر نگردی!
زن : مطمئن باش دیگه منو نمی بینی!
مرد : اما , اما . .
زن : اما چی ؟!
مرد : اما هنوز دوستت دارم .
زن : منم . . .
+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 0:26 توسط احسان |

فرستادن ادمای مختلف برای راضی کردنش بی فایده بود . همه اونها با یک جواب برمی گشتند اونهم این جواب بود : نه!
یک دقیقه هم معطل نکرد , اونو تو ذهنش برای همیشه , کشت . . .
+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 0:20 توسط احسان |

مرد اطمینان داشت که اون میاد ! به ساعتش نگاه کرد . دو ساعت بیشتر نگذشته بود ! هنوز امید داشت . چقدر دلش می خواست که اون حادثه هیچ وقت اتفاق نیفتاده بود . نمی تونست به خودش بقبولونه که اون , دیگه نیست .
هر روز عابرانی که از اونجا عبور می کردند , اون مرد رو می دیدند . . .
.
.
سالها بود که مرد هر روز , سر ساعت میومد و اونجا می ایستاد . . .
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:53 توسط احسان |